هر جا که هستی
ایمان دارم که عشق پیش خواهد رفت
بار دیگر تو در را گشودی
و دوباره اینجایی
درون قلبم و قلبم پیش خواهد رفت
و به رفتن ادامه خواهد داد ...
بنده ی حقیرت
فرشته ...
روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی در درونم های و هوی می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه می پیمود همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب صدای گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم درد سیان صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید دوستش دارم نمی دانی
بانگ او بانگ لرزان بود کز جهانی دور بر می خاست
لیک در من تا که می پیچید مرده ای از گور بر می خاست
روزها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم
بگذرم گر از سر پیمان می کشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم ......
همیشه به یادتون ......
فرشته
به چمنزار نیایش می رفت
خدا را دیدم
آسمان رنگ خدا بود آن شب .....
برای تو ......
همیشه به یادت ...... فرشته
یا چــه کردم که نگـــه بـــاز به مـن نـمی کنـــی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تــا نــگــویــند رقـــیبان کـــه تــو منـــظور مـنــی
دیــگــران چــــون بــرونــد از نـــظـر از دل بــرونــد
تــو چـنان در دل مـن رفـته کـه جــان در بــدنــی
نوروز مبارک![]()
![]()
امشب مي خوام ياد كسي رو زنده كنم كه تا چند وقت پيش بودش وزندگي مي كرد ولي الان ديگه نيست
تقديم به روح پاك تنها برادرم ...... كه خيلي زود به آسمانها پيوست
چه اسان گم شدي در خود
چه درد اور سفر كردي
همه شب با دلم كسي مي گفت : سخت آشفته اي زديدارش
صبحدم با ستارگان سپيد
مي رود
مي رود
خدا نگهدارش .......
اما يه خبر برام كافي بود تا تمام اون برنامه ريزي ها حداقل براي چند روزه از يادم بره يه روز بد ساعت2 ظهر خبر دادن رضا تموم كرده ...... رضا يادته مسافرت چه جاهايي كه با هم نرفتيم چه شوخي هايي كه با هم نكرديم رضا چه روزهايي كه از خنده روي زمين ولو نمي شديم ما با رضا زندگي كرديم و حالا بايد قبول كنيم كه او نيست و ديگه نمي تونم ببينمش حالا بايد باور كنم كه اونم رفته زير خروارهاي خاك و حتي ديگه نمي تونه نفس بكشه ديگه نمي تونه رفيقم باشه ديگه نمي تونه واسم مرام بزاره دست به پشتم بكشه و مثل برادر برام جون بزاره تو تنها برادرم بودي و ديگه نمي تونه ..... وقتي كه به من گفتن رضا فوت كرد همه بود و نبودم رفت رضا برام برادري كرد درسته كه چند روزي به خاطر خدمت سربازي از هم دور بوديم اما هر روز به هم تلفن مي زديم اما همو دوست داشتيم ولي حالا ديگه رضا وجود نداره رضا واسه هميشه رفته ..... اما هنوزم باور ندارم رضا رفته چطور فكر رضا رفته و ديونه نشم . رضا راستشو بگو چرا به من نگفتي چرا اينجوري بي خبر گذاشتي رفتي نكنه ديگه ابجي فرشته رو لايق بزرگي و مرام خودت نمي دوني نكنه ديگه نمي خواي من رو ببيني و از اين همه بي مرامي حالت به هم مي خوره نكنه تو هم به فرشته پشت كردي و ..... رضا حالا چه جوري بيام در خونت خونه اي كه قراره واسه هميشه اونجا بموني خونه اي كه نه من رو توش راه ميدي نه خودت ازش مياي بيرون رضا من از خودم خجالت مي كشم يه جورايي وجدانم درد مي كنه از خودم كه ادعا مي كردم و حالا مي بينم يك هزار كارهايي كه تو واسم كردي و من نكردم رضا من با تو زندگي كردم رضا من رفاقت . مهربوني . خوبي و گذشت رو از تو ياد گرفتم......
رضا دلم يه دنيا باهات حرف داره رضا دلم اندازه ي دلت كه به بزرگي آسمونا بود واست تنگ شده
اگر بايدي در رفتن تو بود
كاش هم اينك مي رفتي
خاطره ات هنوز اين دور ورهاست
وقصد ندارد رهايم كند
اين درد حقيقتي محض است
و آنقدر زياد است كه به دست زمان هم محو نمي شود
خسته ام از اينكه رفتنت را با خودم تكرار كنم
در تمام اين مدت تنها بوده ام
هميشه به يادت...... خواهرت فرشته
همیشه چیزی برای دلتنگی هست . این روزها بیشتر وقتها انقدر تنها میشم که انگار هیچ وقت هیچ کس رو نداشتم . این روزها بدجوری دلم میگیره . این روزها شبیه هیچ کس نیستم فقط تنها تر شدم . چقدر خستم دلم می خواست می تونستم برم جایی دور جایی که هیچ کس نباشه جایی که فقط من باشم و ...... دلم برای...... دلم برای خودم هم تنگ شده
خدای گلم امشب بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم راستش رو بخوای موندم سر دوراهی هیچ کس رو هم پیدا نکردم که باهاش مشورت کنم ولی...... اگه بنده حقیرت رو لایق بدونی می خواستم این شعر رو تقدیمت کنم
تقدیم به تنها دلیل بودنم خدای......
دیشب وجودت را یافتم
در ذهنم
در فکرم
و در قلبم
ای خدای آسمانها عاشقت هستم به اندازه ی عشق
و دوستت دارم
به اندازه ی زیبایی ها
خدایا ازت کمک می خوام
بنده حقیرت...... فرشته
اینک که می خواهم راز دل بگشایم حتی ستاره گان هم به خواب رفته اند اما نمی دانم چرا خواب از چشمان من گریزان است. دلم غمگین است تنهایی مانند یک پیچک لجوج تمام وجودم را احاطه کرده است . دلم می خواهد بنویسم اما نمی دانم از کدام درد بنویسم...... از درد تنهایی. از درد غریبی. از درد نامردای روزگار و اطرافیان از ناکامی ها و شکستها آرزوهای بر دل مانده از دروغ ها و نیرنگ هایشان یا از نامهربانی ها و نفرت و خشم آنها ...... شاید بهتر است چیزی ننویسم و بگذارم هم چنان حرف ها در دلم سنگینی کند ......
یک روز تمام می شود همه چیز تمام می شود به جز چشم های تو.......
خدای گلم باز امشب می خوانمت از دور ترین دیار . باز امشب دلم را به یادت سپردم . باز امشب هوای پرواز دارم پرواز تا اوج تا بی نهایت باز امشب در دلم غوغایی برپاست غوغایی پر از سکوت مبهم . سکوتی که فریاد می زند تنهایم...... تنها ......آنگاه نوایی در گوشم زمزمه می کند که تو را به خدا سپردم تو تنها نیستی و آنگاه بی اختیار آرام می شوم و بغضی راه گلویم را سد می کند از اینکه از یاد خدا غافل بودم شرمنده می شوم و بغضم ناگهان می شکند
خدایا کمکم کن تا به هیچ کس جز تو محتاج نباشم
بنده ی حقیرت ...... فرشته